X
تبلیغات
در مسیر ارامش ...

در مسیر ارامش ...

((این نوشته ها مرا به ارامش میرساند))

اگه تقدیر من جوری رقم خورده

که باتو یا بدون تو غم انگیزه 

خدا رو شکر دلم اینقد بهت قرصه

که دیگه ترسم از تقدیر میریزه

 

همین که پشت من گرم وجود توس

همینکه پای من محکم وایستادی

تو تنها نقطه ی روشنه امروزی

که توو اینده ی تاریکم افتادی

 

با اینکه روزگار با من نمیسازه

داری این روزگارو خوب میسازی

چقد ارومم این روزا که میبینم

داری با من پر آشوب میسازی

 

فداکاری تو در حق من داره

ازت فرصت خوشبختی رو میگیره

تو میسوزیو من خوشبخت تر میشم

همین خودخواهی ام تقصیر تقدیره

 

نمیتونم به این خودسوزی راضی شم

اگه این انتخاب خودتم باشه

برو .. تقدیر من جوری رقم خورده

که با تو یا بدونت پره غم باشه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 17:17 توسط حاکان | |

کی گفته نباشی دلم راحت ِ 

کی گفته به من بعد تو خوش گذشت

خدا شاهده هر شب افکار من

فقط حول چشمای نازتو گشت

 

شده یک شب کاملو صبح کنم

که سر در بیارم چرا بد شدی

من هر چی به عشقت مصمم شدم

به این رابطه تو مردد شدی

 

بدونت توو تسخیر تنهایی ام

برام سخته حتی بیان کردنش

برام سخته هضم نبود کسی

که همسطح کل جهان کردمش

 

من اینقد دلگیرم از رفتنت

که از خوابشم بی هوا میپرم

اگه خواست ِ تقدیر فراموشیه

من حتی به تقدیر دست میبرم

 

میبینی  دارم اعتراف میکنم

نباشی شکستن برام عادیه

به من بعد جدایی ثابت شده

که عشقم به چشمات خدادادیه

 

منی که با دلشوره طی میکنم

کی گفته که بیتو توو ارامشم

بیا که هنوزم هواخواهتم

تو که رفتی تا بی تو ادم بشم

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 17:48 توسط حاکان | |


اسفنده وسوزه و برف یخ هوا نمیشکنه

انگار که این هوای سرد همدست این دل منه

 

هوای خونه دلم غمگینو سرد و یخ زدس

رو همه دلخوشیام  بهمن دلسردی نشس !

 

یه کوه یخ به جای خون توی رگام شناوره

یه جنگلم که رگ به رگ طعمه ی تیغ تبره

 

خواب زمستونی گرفت مجال زندگی ازم

دچار ناامیدیم که لاعلاجه مرضم

 

یه عمره موندگار شده فصل زمستونه دلم

یه کشور جنگ زدمو یه عمره داغونه دلم

 

گرفته مثل این هوا کل وجودمو بخار

یخ زده برکه ی تنم کجای جاده موند بهار

 

اسفنده و این دل من خیال نداره عید کنه

روزگار سیاهشو  ، حال نداره سفید کنه

 

سیصد و شصت و پنج شبه دور خودش قدم زده

از این هوای منجمد یه ساله که خسته شده

 

فریاد میکشه صداش گم میشه توی این هوا

این همه قندیل و کجا اب میکنه بازدمو و ها !

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 10:46 توسط حاکان | |

همه پنجره های شهر و باید

بدون ناز چشمت گل بگیرن

شکستم هر پنجره بی تو

که باید نبضمو آتل بگیرن

 

شکستم اما هرگز تو نبودت

دلم از باورت کوتاه نیومد

به هر راهی چشامو خشک کردم

یه بارم باورم از راه نیومد

 

تو هر کوچه ی این شهر درن دشت

برام باز خاطراتت تسکین شد 

به هر در که زدم  ، یک بغض وا شد

جلوم فاصله ها دیوار چین شد

 

تموم شهر و گز کردم پی تو

با یه چتری که زیرش خالی جات

به بارونا سپردم که نبارن

تا وقتی تو خیالم خیسه رویات

 

همش حس کردمت اما نمیشد

نگاتو توو فضای شهر رصد کرد

برای رفع دلتنگی چه خوبه

که میشه بوی عطرت رو سند کرد

 

همون عطری که بوی تندش انکار !

به اسمون شهر نفوذ کرده

نفسهامو به تو پیوند داده

تو رو توو قلب من محفوظ کرده

 

یه حسی لابه لای مردم شهر

منو هر روز سمتت سوق داده

یقین دارم یه روز پیدات میشه

یه روز خاص ، یه روز فوق العاده

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 15:58 توسط حاکان | |

تو قهر کردی و این روزا

 پرو فایلم چه متروکه !

 تموم سهم من از تو

 همین عکس توو فیس بوکه !


رد لبهام جا مونده !

 رو مانیتور لب تاپم !

 همش عکستو میبوسم !

 همش به عشق تو آپم


چه بی حوصلم این شبها 

 که لایکت روی شعرام نیس!

 که حتی توی ادد لیسته 

 فرنداتم دیگه جام نیس


یه وقتایی که انلاینی!

 دلم تنگ میشه میبارم!

 غم انگیزه که کامنتت !

 نمیشینه رو دیوارم


با هر کی گرم میگیری !

تنم سرد میشه میلرزه !

 مجازی نیس این احساس !

 فقط دوس داشتن محضه


اگه چک میکنم هر شب

! پروفایل رفیقاتو !

 نمیتونم ببینم که!

 یکی قاطی شده با تو !


تو قهر کردی و این روزا !

 داره دنیام میپوکه !

 تموم سهمم از چشمات !

 همین عکس توو فیس بوکه

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 10:19 توسط حاکان | |

نمیگی رک رو راس بیزاری اما
داری سر میری از بودن با من
با این دلسردی و بی اعتنایی
دارن بی مهریات تکمیل میشن

بتلاتکلیفیو انگار یه چیزی
کلافت کرده .، ذهنت رو گرفته
تو می خوای من نباشم باشه میرم
بهم فرصت بده .، تنها * یه هفته !

خیالت تخ همین هفته تمومه
حالا که خسته ایو ناامیدی
بغل میگیرمت اما تو انگار
از این اغوشه تحمیلی بریدی

اگه سربارتم میرم از اینجا
تحمل کن فقط هفت روز ، باشه ؟
نمیخوام بشکنیم حرمت هم رو
نمیخوام که شکستن رسم ما شه

تموم دغدغم ارامش توس
تو با من غرق حس اظطرابی
غروب جمعه میرم تا که دیگه
شب شنبه تو ارامش بخوابی


یه لحظه جای من باشو یه دفعه
ببین از دید من این ماجرارو
من از فرط علاقه گاهی اوقات
به روت اورده بودم مشکلاتو

نمی گم مانع رفتن من شو
فقط فک کن ، ببین تقصیر کی بود؟
تو از اول به من عشقی نداشتی
دلیل این همه تحقیر چی بود ؟

همین هف روز مدارا کن با من
یه عمر فرصت برای جفتمون هس
بفهمیم کی مسیرش رو به راه بود
کی چشماشو به روی جاده ها بس

** .. تنها به معنی : فقط
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 15:50 توسط حاکان | |

Design By : Night Melody